رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

دیشب خونه مامی جون بودیم  مامی جون وخاله نگین یه ماجرایی رو تعریف کردن خیلی ناراحت شدم واقعا چه ادمهای  سطح پایینی دور اطراف ما هستن که تعداد زیادی هم هستن .  توی جامعه ایی زندگی میکنیم که همه چیز مردم شده پول همه انسانیت و شخصیت رو تو پول می بینن.طرف اصلا سواد نداره شخصت  منفی صفر بعد اومده داره به ما پز پول داشتنش  رو میده در صورتی که برای ما اصلا ارزش نداره. چون شخصیت اون رو ما میشناسیم دور اطراف پر از ادمهای متظاهر و دورو . اخه چرا. دیشب تا 1 شب بابایی تو خیابونها داشتیم چرخ میزدیم و صحبت میکردیم بابایی میگفت درستش اینه اصلا به حرف دیگران اهمیت نده  اگر بخوای بنا  به حرف دیگران زندگی کنی که نمیشه نمیشه ...
28 آذر 1391

تولد بابا احسان

صدای یک پرواز فرود یک فرشته آغاز یک معراج و شروع یک زندگی . . .   از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . . تولدت مبارک   عزیزم دوستت دارم   تولد بابا جون 23 اذر بود که تو همون جشن دندونیت گرفتیم  بابایی شمع 30 سالگی رو فوت کرد  این سومین تولد بابایی بود که من در کنارش بودم و جشن گرفتیم شما هم پارسال تو شکم مامانی بودی .÷ ...
28 آذر 1391

وابستگی بیشتر به رادوینم

عشق زندگی من رادوین دوست دارم زود بزرگ بشی حرف بزنی بهم بگی مامان   اره عزیز دلم خیلی عجله دارم بعضی وقتها که تو اتاق  خواب پای نت هستم و شما تو خواب هستی یه دفعه احساس میکنم که الان بدو بدو میای پیشم  نمی دونم چرا گاهی این فکر ها رو میکنم  روز به روز بیشتر بهت وابسته میشم دیروز بردمت پایین پیش مامان جون . وقتی اومدم بالا دیدم تو خونه صدات نمیاد جات خالی بود یه دفعه بغضم گرفت  یکدفعه یه حالی پیدا کردم اصلا نتونستم  غذا بزارم   همون لحظه بابا جون رسید خونه. بهش گفتم که  چه حالی پیدا کردم گفت اینقدر هم نباید وابسته بشی به شوخی گفت( بزار زن بگیره اون موقع طاقت نمیاریاااااااااااا بره) روم ...
28 آذر 1391

اولین خراب کردن اسباب بازی

 شازده پسر گل ما امروز اسباب بازیشو خراب کرد   این تراکتور خوشگل رو ارش برای جشن دندونی رادوین اورده بود. امروز صبح دادم که بازی کنه دیدم واییییییییییییییییییییییییییییییییی صداش نمی یاد نگو که خرابکاری کرده  اره بیچاره تراکتور رو کج کرده دیگه ادمک تکون نمی خوره    حیف شد حالا شاید بابا احسان بتونه درستش بکنه      ...
28 آذر 1391

اولین برف زمستونییییییییییی

 گل ما  دیروز وقتی صبح از خواب بیدار شدم دیدم هوا خیلی ابری و گرفته هست رفتم جلو پنجره دیدم واییییییییییییییییییییییییی برف کلی ذوق زده شدم  سریع بردمت جلو پنجره با تعجب نگاه میکردی اخر شب هم با بابایی بردمت بیرون تا چند تا عکس بگیریم.  بعد رفتیم چند تا مغلزه تا لباس هندونه برات بگیرم پیدا نکردم تا اخر تو فروشگاه پروما  برات پیدا کردم میخوام شب یلدا تنت کنم   ببخ     ...
27 آذر 1391

جشن دندونی

سلام دوستای عزیز ببخشید که یه ذره دیر شد  اینترنت انتن نداشت نمی تونستم بیام  پیشتون.   خواب براتون بگم از جشن دندونی رادوین جاتون خیلی خالی بود واقعا خوش گذشت   از شب قبل داشتم ژله ها رو اماده میکردم تا 1 شب مشغول ژله ها بودم. صبح زود بلند شدم وسایل اش دندونی رو اماده کردم دادم پایین به مامان جون .بعد مامی جون اومد خونمون تا به من کمک کنه. تا لحظه اخر من مشغول کار کردن بودم  اون شب خیلی اقایی کردی صدات در نیومد. بیشتر هم  پیش مامان جون پایین بودی . همه جونها رو دعوت کرده بودیم  فقط موقع شام پدر مادرمون اومدن .ولی یه چیز خیلی بعد این بود که اصلا نشد زیاد عکس بگیرم .و دوم اینکه دی جی فقط اهن...
27 آذر 1391

بدون عنوان

 سلام عزیز دلم  ببخشید گلم چند روز نتونستم بیام برات بنویسم  الان 1 هفته هست که مشغول تدارکات جشن فردا شب هستم  تموم تزیینات و گیفت  ها رو میخواستم از بیرون تهیه کنم دیدم خیلی هزینه بر میداره در صورتی که خودمون بلدیم درست کنیم  بابایی .و من شبها تا ساعت 1 بیدار  بودیم تا کارها رو تموم کنیم دیگه خدا رو شکر دیشب تموم شد من  هم امروز باید خونه رو تمیز کنم نمی خوام خیلی غذا درست کنم اخه تو جشن باید تموم وقتم تو اشپز خونه باشه  یه ذره از دسر درست کردن می ترسم اخه فقط خودم هستم دست تنهام.  رادوین جونی من هم که  مثل همیشه پسر گل و خوبی بوده .  دیشب خونه عموم اینا  بدیم داشتیم برای ...
22 آذر 1391

بدون عنوان

این گلدونم خیلی گرون شده  اسمش افوربیا هست از دکتر رسا کادو گرفتم حالا یه دونه خیلی بزرگترش رو دارم مادر این هست این بچه اون بود  الان تو گل خونه هست چند روز دیگه میارمش خونه      اینم درخته پرتغالم ببین چقدر میوه داده  اینم میوه دل من ...
14 آذر 1391

خبر خوش

 امروز صبح برای رادوینم حریره بادوم درست کردم  خوابش میومد  فقط 3 تا قاشق خورد بعد رفتم براش اب اوردم همیشه با فنجون بهش اب میدم دیدم  تق تق داره صدا میده   باورم نمیشد که مروارید دار شده ولی خیلی پایین از رو لثه هنوز مشخص نیست  وقتی لبه فنجون رو که به لثه فشار میداد لثه ها میرفتن پایین بعد صدای دندونش میومد دیگه باید به فکر جشن دندونی باشم تولد بابایی 23 اذره میخوام تو اون روز مهمونی بدم  امروز دیگه باید برنامه ریزی رو شروع کنم به همه فامیل و دوست اس مس شعر دندونی دادم همه خوشحال شدن . اول به بابا جون خبر دادم سریع از اداره اومد خونه شیرینی گرفته بود خیلی خوشحال شد    ساعت 10:35 دقیقه متوج...
14 آذر 1391

اندر احوالات ما

 دیشب تا صبح  بابایی 3 دفعه پاشود پ.شکت رو عوض کرد ممنون بابای مهربون   امروز صبح  دیدم خیلی بهتر شدی  کلی خوشحال شدم   بعد برات سوپ گذاشتم (کرفس و برنج نیم دونه و سیب زمینی و اب ماهیچه) از دفعه قبل خیلی بهتر خوردی  مامان ساتیار جون  سایت دکتر پرفسور سلطان زاده رو معرفی کرد که خیلی خیلی از ممنونم  نوشته بود کودک خود را خوابیده غذا ندید منم تصمیم گرفتم که صندلی غذات که اول تاب بود رو  با  بابایی تبدیل به صندلی غذا کردیم  اوردم تو اشپزخونه و جز  صندلیهای ما شد        از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایم را میخواستم ک...
13 آذر 1391